من، محمد رازقی، دوست دارم بگویم طراح گرافیک، با مدرک تحصیلی ناخواسته ولی دلچسب مهندسی صنایع، زاده‌ی قزوین، ساکن قزوین و در حرکت. تا کی؟ و تا کجا؟ نمی‌دانم. کاش تا خدا...

چند سالی طنز نوشته‌ام که یادگار آن سال‌ها اینجاست. سال‌هایی شیرین که موقع انتخاب واحدهای دانشگاه، یکشنبه‌های هفته را خالی گذاشته‌ام به احترام یکشنبه‌های آخر ماه و تالار اندیشه و شب شعر طنز «در حلقه رندان». گاه شنیده‌ام، گاه خوانده‌ام و گاه و بی‌گاه خندیده‌ام! در لوح نوشته‌ام، در ستون آزاد و خم‌پاره‌ی عزیز! و پراکنده، این جا و آنجا. و دوستان کمیابی یافته‌ام که رویی همیشه گشاده و دلی همواره گرفتار داشته‌اند.

شاید دوباره بنویسم، اگر فراغتی بیابم و ذوقی و دلی گرفتارتر از این!

سال‌های کودکی قلم به کاریکاتور آزموده‌ام. که نشد البته! بعدتر، شعر خوانده‌ام و نوشته‌ام. سراغ تدوین هم حتی رفته‌ام و دل بریده‌ام از این یکی هم! و آنچه همیشه دل‌بسته‌اش بوده‌ام و تا همین اواخر بی‌خبر از این -بی‌گمان- عشق، گرافیک بوده و گرافیک. هرگز متوجه شدت این دلبستگی نمی‌شدم اگر نفس و گرمای وجود استاد قباد شیوا بر روحم نمی‌نشست؛ که انگار، کیمیاگر است این مرد. (به سختی خودم را راضی کرده‌ام به آوردن نامش در این مثلا اتوبیوگرافی. چراکه بعید است مایه‌ی غرورش باشم!)

اما گرافیک؛ بعد هشتْ نه سال، تازه فهمیده‌ام که تنها با علاقه و پشتکار نمی‌شود طراح گرافیک خوبی بود. انگار گرافیک بیشتر از اینکه هنر باشد و زاییده‌ی سلیقه‌ی شخصی، علم است و برپایه‌ی یک سری اصول. علمی که برای به کار بستنش ابزاری لازم است. ابزار خلاقیت و فهم هنری . خدا برساند!

از رایانه، یا خودمانی‌تر، کامپیوتر، بسیار بهره برده‌ام و در آینده، بیشتر. اما کامپیوتر فقط اجرا را سریع‌تر می‌کند. آنجا که اتفاق اصلی رخ می‌دهد جایی است بین دو گوش طراح گرافیک ! که کاش بیشتر بیفتد از این اتفاقات شیرین!

چیزهای دیگری هم هست که گفتنی نیست برای من و خواندنی نیست برای شما. بماند برای وقتی دیگر. شاید اصلا، هم را دیدیم و درگوشتان گفتمشان!  همراهم باشید در این سیاهه‌ی سفید ونارنجی که همراهتان هستم به امید خدا. تا کی؟ و تا کجا؟ نمی‌دانم. کاش تا خدا...